321 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 12:07
به مامانم میگم اینو اندازه بگیر میخام براش نوار بخرم بدوزم بش میگم باشه 2 متر و 20 سانت تو احتیاط 25 سانت بگیربرگشتم که بدوزمش میبینم 4 متر و 30 سانت نوار میخواد میگم مامان اینک کمه میگه عه! نهایت احساس پشیمانی و اشتباهش همین بود! حالا فقط دلم میخاس برعکس میبود!!!
322 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 12:07
کاش یکی امشب زنگ میزد باهم حرف میزدیم راجب هیچی و همه چی حالا صد پشت غریبه هم بود چ بهتر برم بخوابم بلکم خوب بشم ازین وضع در بیام
304 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
حاله ای از خواب است که میبینمتمام حدقه چشمانم را خواب فرا گرفتهاما خواب نیستم
305 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
تو تعطیلات بین ترم قرار دارمو میدونم این تعطیلیا قراره تا چند ساعت دیگهیعنی حدود ساعت 00:00 ادامه داشته باشهولی با خونسردی تماممممنشستم تو خونمون و میگم بیخیااااااااالروزنوشت
306 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
اقااا به صورت بالفور و طی یک تصمیم آنی ی هفته بیشتر موندم در کنار آغوش گرم خانوادهاین هفته یه مهمونی دعوت شدیم که حیفم اومد نرمحالا اینا مهم نیستمهم اینه که من چی بپوشم؟؟؟؟؟روزنوشت
307 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
عید تو راهه و ی سال نوتقریبا هیچ کار خاصی نکردمیاد بچگیا بخیر ک پر از شور و شوق بودیم حس میکنم خستم و خوابم میادو هیچ پولی برام نموندهنه اینکه ولخرجی کرده باشمتو رو در بایسی همشو خرج کردمچ حس گوهی دارم روزنوشت
351 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
خب این ترم کذایی هم رو به اتمامه خب هم خوبه که داره تموم میشهو هم فکر اینکه 3 ماه تمام دوستامو نمیبینم تو این شهر نیسم ناراحتم میکنه ولی خب ادم باید تو لحظه باشه دیگ حالا ازینا بگذریم امشب قراره با بچه ها روح احظار کنیم هم میترسم هم میخام امتحانش کنم خلاصه اینکه سکته نکنم خیلیه روزنوشت
308 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
این تابستونه با اینکه تموم نشده ولی خیلی چیزا رخ دادمثل از دست دادن ی دوستمثل بی خبری از خیلیامثل خاله دوستم که تو کماسچیزای خوبش هم هستامثل تولدم که با بقیه سالا فرق داشتمثل سوپرایز شدنم توسط دوستام و عشقممثل دیدن دوستای قدیمیمثل کارای هنریمولی بازم ی زمانی مث الان که دلم گرفته نمیدونم باید ب کی پن...
309 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
بیست و یک روز بعد!تعریفشو از خیلیا شنیدمباید برم حتما ببینمش تا وقتی که اینجام ینی اصفهانم برم بابلسر دیگه معلوم نیس چی بشه تنهاییم که سینما صفایی نداره خب تا اینجام باید برم...ینی با کی؟ به زری میگم بیا بریم میگه باشه بریم بعد روز قرار فرت میزنه زیرش خب نه اینجوری فایده نداره وقتم اونقدا نیس که منت...
310 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
خلوت بودگفتم عجب خلوتگفت اخه کی صبح شنبه میاد سینماطبیعتا ما و اونایی که تو سینما بودن هر چند به زور هممون 5 نفر میشدیمانگار وی ای پیدل درد داشتم اونجور که دلم میخاس نچسبید تازه عصر بیشتر کیف میده سینما ولی خب خالی از لطف نبودفیلمه میخاس شرو بشه یه حس مثبتی نسبت بش داشتم بنابراین میدونستم فیلم ابکی ...
311 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
مثلا دیوارای خونمونو خودمون رنگ کنیم مثلا بشینم روشون نقاشی بکشمپرده ها رو رنگی رنگی بدوزم خودم باید یه اتاق کتاب درست کنم شاید رو دیوار اتاق پسرم یه دونه نهنگ بزرگ براش کشیدم اگه حیاط داشتیم کلی گل اگ تراس بود ی دونه صندلی میذارم و یه حصیر بشینه گیتار بزنه بخونه منم بشینم رو حصیر کنارش اسمونو و شلو...
312 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 4:16
"خوشبحال بچه هات" اینو از زبون خیلیا شنیدمخدایی ارزوی بزرگم همینه که بهترین مامان ممکن بشم براشون( مثلا هر موقع مامان شدم! ) ی مشکل بزرگ دارم اونم صبر کممه که بسیار مضره برای ی مامان خوب شدن مث نمک زیادی ک تو دراز مدت یهو میشه سم ولی اولش مشخص نیس